X
تبلیغات
رایتل

مقالات مریم غفاری جاهد

مقالات چاپ شده مریم غفاری جاهد (دکترای ادبیات فارسی و منتقد برگزیده پنجمین جشنواره نقد کتاب)

بعد از مرگ هنوز می میرم، فتح الله  بی نیاز،انتشارات آوای کلار،1386

خلاصه

دختری به  نام سپیده که از زیبایی ظاهری محروم است، عاشق پسری به نام ضیاء شده که در شرکت زیر دست  او کار می کند؛ اما با بی توجهی پسر روبرو می شود و از هرراهی برای جلب او استفاده می کند نتیجه ای ندارد. وقتی ضیاء با دختر زیبایی به نام روح انگیز که به تازگی استخدام شده قرار ازدواج می گذارد ، سپیده از ته دل آرزو میکند که هر دوی آنها بمیرند . روح انگیز که دختری مغرور است و گمان


  میکند لیاقت او خیلی بیشتر است چندان به ضیاء و احساسات  او توجه ندارد تا اینکه یکروز که بی اجازه با دوستانش به پارک رفته ، پس از بازگشت به خانه، توسط ضیاء به قتل می رسد . خانواده ضیاء قصد دارند دیه روح انگیز را باضافه مبلغی دیگر به خانواده روخ انگیز که وضع مالی خوبی ندارد بدهند تا ضیاء اعدام نشود اما سپیده ، مبلغ دیه ضیاء و مقداری هم پول اضافه جور میکند تا مادر روح انگیز درخواست قصاص کند . ضیاء اعدام می شود و سپیده که خیالش از بابت رقبای عشقی دیگری که در آینده خواهد داشت آسوده شده ، با خیال او زندگی می کند .

نقد

این داستان که با درونمایه عشق و تبعات ان نوشته شده ، از دریچه تازه ای به موضوع عشق نگاه می کند . داستان از زبان دختری روایت می شود که در عشق شکست خورده و به این دلیل آرزوی مردن معشوق را داشته و سرنوشت نیز به دست خود او این ارزو را براورده کرده است . او عشق را انطور که خود تجربه کرده بیان می کند . کل داستان در قالب درد دل همین دختر عاشق است که عشق را طور دیگری تفسیر می کند و وصال معشوق را به نحوی دیگر در خیال برای خود هموار می سازد .

فضای داستان به خاطر تک گویی درونی راوی ، نوع روایت که نوشته ای از سر دلتنگی است و کاربرد کلمات و عبارات غم انگیز، مرده و خفه است که با مضمون داستان مطابقت دارد.شخصیتهای اصلی کتاب افرادی دلمرده و تحقیرشده اند، هیچکدام دارای ویژگی های مثبت قابل ملاحظه نیستند . در عین حال فضای آرام و بی کنشی را شاهد هستیم که خواننده را خیلی درگیر نمی کند و تنها به دنبال باز شدن گره چگونگی ارتکاب جرم از سوی راوی است .

راوی با تک گویی درونی خود در قالب درد دل با معشوق مرده، همه حرف هایی که بر دلش سنگینی می کند می زند و جنبه های دیگر زندگی اش را غیر از انچه در برخورد با عشق پیش آمده بازگو می کند به همین دلیل در کنار موضوع اصلی داستان که قضیه عاشقانه ای است ، مسائل سیاسی اجتماعی هم در شرح مختصر زندگی شخصیت های فرعی داستان، به شکلی کمرنگ مطرح می گردد .

تکنیک روایت داستان که مدام از زندگی خود راوی به فرزاد (پسر دایی راوی) و دیگران بر می گردد ، داستان را دچار تعلیق کرده و خواننده را در انتظار بازگشت به نقطه اصلی میگذارد.

از ابتدای داستان که راوی به قتلی اعتراف می کند، توجه خواننده جلب شده به دنبال دلیل قتل و چگونگی واقع شدن ان می رود با انکه راوی از اغاز خود را لو داده اما گره همچنان باقی است بلکه قوی تر هم هست به ویژه زمانی که خواننده از عشق راوی به مقتول مطلع می شود بیشتر مشتاق دانستن دلیل جنایت می گردد .نویسنده اگاهانه با قرار دادن اعتراف در اول داستان خواننده را راغب تر نموده است . برخی جملات ضد و نقیض راوی که دچار بحران روانی شده ، نیز گره داستان را کورتر می کند :

"چون صادقانه دوست داشتم تا سرنوشت غدارمقرر کند که بعدها با دست تو طناب مرگ دور گردنم بیفتد؟"(ص8)

اشتیاق برای دانستن اینکه بالاخره راوی قاتل است یا مقتول و چرا راوی فردی را که خیلی دوستش داشته کشته و تفکر روی نحوه کشتن ، کششی ایجاد می کند که علی رغم فضای سنگین و ابری داستان، خواننده را به دنبال خود می کشد . فلسفه بافی های راوی از زندگی و نحوه عاشق شدن و دوست داشتن و کیفر دیدن ادم ها نقطه قوت داستان است که انرا از تکراری بودن نجات می دهد .

در این داستان چند نکته قابل توجه وجود دارد :

مفهوم عشق

چنانکه گفته شد ، مفهوم عشق در این داستان متفاوت با عشق اصیل است . در واقع عشق به عنوان نیرویی قوی باید منشا خوشبختی باشد اما در این داستان برای همه عشاق بدبختی اورده است :

"نخستین شرط خوشبختی در عشق مستلزم آنست که عشق مطلوب و موجب گسترش شخصیت هر دو شریک بوده و از اغاز بین شرکای عشق هماهنگی جسمی و روحی وجود داشته باشد . هنگامیکه این هماهنگی وجود ندارد یا زمانی که هماهنگی فقط در یک یا دو زمینه است تقریبا حتمی است که عشق بیشتر از خوشبختی موجب بدبختی خواهد شد "( لپ :1369، 143)

مفهوم عشق در این داستان یعنی مالک شدن و مالک بودن .حال آنکه " گرایش عمومی به اشتباه گرفتن عشق اصیل با احساس عشق، افراد را مجاز میکند به شیوه های گوناگونی خود را بفریبند ."( پک : 1372،165)

هیچکدام از شخصیت های داستان از قبل عشق به خوشبختی نرسیده اند .الهام ،زن فرزاد تنها عاشق صادق این داستان ، قربانی سیاست شده . سیاستی که هیچ ارزش نداشته و به مرور طرفدارانش را از دست داده است .

 "من باید خود و او را به خاطر انقلاب کارگری و هدفهای سازمانی قربانی می کردم."(ص25)

الهام که همانند راوی دختر زیبایی نبوده به خاطر وضع مالی پدرش مورد توجه واقع شده ؛ اما الهام عاشقی است که از هیچ چیز در راه معشوق فرو گذار نکرده اما به خواسته هایش نرسیده در حقش خیانت شده و سرانجام در ناامیدی و تنهایی مرده و به عشقش وفادار مانده است. الهام مظهر عاشقی است که تعهد در عشق را می شناسد و به آن عمل می کند :

"عشق واقعی احساس نیست که ما را از خود بیخود کند بلکه تصمیم و انتخابی است که از تفکر و تعهد ناشی می شود "( پک :1372،165)

راوی داستان در اولین نگاه عاشق پسری می شود که تنها ویژگی خوبش ، زیبایی است؛ اما راوی نه زیبایی دارد نه موقعیت مالی ؛ که از ضیاء توقع توجه داشته باشد . ضیاء هیچ تعهدی به راوی ندارد و حق دارد که او را نخواهد مگر اینکه ویژگی قابل ملاحظه ای داشته باشد .

در عشق هایی که تنها به ظواهر توجه می شود ، زیبایی نقش موکدی دارد . به عقیده راوی ، زیبایی است که سرنوشت را تعیین می کند. اولین چیزی که زن برای زیبایی به آن فکر می کند ارایشگاه است . سپیده به محض عاشق شدن به ضیاء میخواهد خود را تا جایی که می شود زیبا کند:

"کاش می رفتم ارایشگاه "(ص6)

در مقطعی کوتاه عشق موجب سرزندگی و امیدواری سپیده به زندگی می شود ، گمان می کند می تواند توجه این پسر زیبا را به خود جلب کند ، گاه با محبت و گاه با تحقیر سعی می کند به او بفهماند که دوستش دارد .

او بر بخت بد خود و زشتی ظاهری اش نفرین می فرستد و آرزو می کند که کاش زیبا بود و مثل برخی همکارانش مردها به او توجه می کردند .

" ایا درست پیش از مرگ من حس کردی که اگر خدا چهره لعنت شده مرا جور دیگری خلق می کرد تو عاشقم می شدی و من در این سن و سال جوانمرگ نمی شدم ؟"(ص66)

راوی ناامیدی خود را به مرگ تشبیه کرده است . کسی که مرده او نیست ضیاء است اما او خود را مرده می پندارد . زیرا به همراه ضیاء ، دلی را که او در آن خانه داشته کشته است بنابراین خود را هم مرده می پندارد .

در ادامه می بینیم که تلقی راوی از زیبایی درست نیست . زیبایی روح انگیز موجب از دست دادن جانش می شود چنانکه ضیاء  هم قربانی زیبایی خود می شود.

عشقی که سپیده به آن اعتقاد دارد همان احساس مالکیت نسبت به معشوق است که بر اساس فلسفه سارتر به برده کردن معشوق توجه دارد :

"با توجه به اگزیستانسیالیزم سارتر ،عشق تنها یک واقعیت روانی نیست به ویژه نیرویی آفریننده نیز به شمار نمی اید. بیزاری تغییر شکل یافته ای است که به برده ساختن و چیره شدن بر دیگری توجه دارد هر چند به مقصود خود بدون اشکال نمی رسد .( لپ :1369،152)

او با طرز تفکر خود نشان می دهد که ضیاء را برای خوشبخت کردن خود می خواهد نه اینکه آرزوی خوشبختی او را داشته باشد .حسی خودخواهانه که طرف مقابل را برای خود می خواهد بدون اینکه برای او حق انتخاب قائل باشد:

"با خودم گفتم خدا کنه حالا که منو دوست نداره همین امشب دوتایی مان بمیریم ."(ص66)

چنین حسی در ضیاء هم وجود دارد  او هم روح انگیز را برای خود می خواهد و همین حس او را وادار به قتل می کند  . ضیاء شخصیت تاثیر گزار این داستان است که همه چیز به خاطر او اتفاق می افتد ضیاء از چشم سپیده که عاشق اوست دیده می شود . پسری زیبا و مغرور و خودخواه :

"تو که می خندیدی دیگران هم باید بدون دلیل می خندیدند بدون اینکه چیز شادی بخشی دیده باشند . ناراحت که بودی متوقع بودی دیگران هم ناراحت و ساکت باشند ."(ص58)

این پسر که به مهربانی های سپیده توجهی ندارد ، با امدن روح انگیز که دختری زیبا ست ، بدون تامل عاشق می شود و بدون توچه به مخالفت خانواده ها قرار ازدواج میگذارد اما رفتار ناخوشایند روح انگیز و غرور ضیاء ، او را وادار به انجام قتل می کند . حادثه ای که هر دو عاشق را می کشد و عاشق دیگری را ظاهرا به ارزویش می رساند.

عشق در این داستان اصلا زیبا نیست عشق یا قاتل است یا انگیزه قتل. عشقی ظاهری است که تنها به زیبایی بها می دهد و مالکیت معشوق را فقط برای عاشق می خواهد. سر انجام این نوع عشق همان است که نویسنده رقم زده و باید می شد .

درونمایه سیاسی – اجتماعی

نویسنده با طرح داستانی عاشقانه با مایه های سیاسی و اجتماعی مسایل ازدواج دختران ایران را مطرح کرده و قضیه ازدواج های غیابی و مصلحتی پسران خارج رفته را پیش می کشد و همچنین مردان زن مرده ای که به دخترانی چون سپیده اظهار علاقه میکنند بدون اینکه موقعیت آنان و احساساتشان را در نظر بگیرند:

"دنیا را می بینی ضیاء؟ زندگی زنها با تحقیر عجین شده است ! طاهره به آن خوشگلی باید کنار چند دختر دیگر بنشیند تا یک پیر پسر انتخابش کند و من که داغ لعنتی زشتی روی صورتم خورده باید به مردهای بیوه و از ریخت افتاده قانع باشم ."(ص42)

شخصیتهای داستان طرفدار افکار چپی و جنبش کارگری بوده اند. مهندس هاشمی یکی از سهامداران شرکت هم از آنهاست و کتاب های استالین لنین گورکی شولوخف و امثال اینها را می خوانده است و راوی با پیش کشیدن مساله موافقت نکردن شرکت با درخواست وام با این پاسخ که "وضع شرکت خرابه" و تجسم عوض کردن اتومبیل و خرید خانه از سوی سهامداران شرکت ، مبارزه کارگری را عنوان می کند که فریبی بیش نیست .

همچنین حسرتهایی که مردم بعد از انقلاب داشتند و توقعاتی که از انقلاب می رفت و به انجام نرسید از زبان سپیده به صورت درد دل با ضیاء بیان می شود . نامزد خواهرش که تمایلات چپی داشته بعد از انقلاب اعدام شده . به ادمهای باسوادی که از ایران رفته اند اشاره می شود و  اتفاقاتی که قرار نبود بعد از انقلاب بیفتد :

"یادم هست وقتی نوجوان بودم و انقلاب شده بود دیگران دلم را خوش کرده بودند به اینکه قرار است در زندگی همه و از جمله من هم اتفاقاتی بیفتد ...بعد دیدم که اتفاقی نیفتاد. "(ص101)

آنچه در بعد اجتماعی داستان مطرح می شود این است که آدمها برای مورد توجه واقع شدن، باید یا موقعیت مالی خوبی داشته باشند یا چهره زیبا . مثل چهار سهامدار شرکت که درباره همه چیز نظر می دهند و فکر خود را برتر می دانند . این چهار رکن، همان چهار رکن جامعه اند که همه چیز روی آنها و عقاید آنها استوار می شود :

"خدایا می بینی کار به کجا کشیده ؟ یک مرد چهل و پنج ساله عیاش که سال تا سال یک کتاب نمی خواند درباره زنهای این کشور قضاوت می کند و توقع دارد که به خاطر موقعیتش تاییدش هم کنند!"(ص31)

سپیده هم عقده های خود را ازسرخوردگی هایش بر سر همین ارکان خالی می کند بدون اینکه نتیجه ای داشته باشد .

" فقط می دانم که داشتم تلافی نگاه های تو و روح انگیز را سر چهار مدیری خالی می کردم که آن جا نبودند ." (ص95)

طرح تنبیهی

موضوع قابل توجه دیگر در این داستان وجود طرح تببیهی است . شخصیت های داستان به خاطر اعمالی که انجام داده اند ، دچار عقوبت شده اند . با اینکه همۀ نوشته، پس از مرگ ضیاء است اما خاطرات سپیده به روز است و ماوقع را از ابتدا می گوید .او وقتی احساس گناه فرزاد را می بیند، در ذهن خودش خطاب به ضیاء حرف هایی می زند که به طرح تنبیهی نظر دارد :

" ضیاء وقتی آدمی مثل فرزاد به این روز می افتد فکر نمی کنی که تو هم آخر و عاقبت بهتری نداری ؟ به آینده شک نمی کنی ؟ پس چرا آنهایی را که نگران تواند نمی بینی .چرا؟ "(ص64)

سپیده دچارتوهم شده و پس از مرگ ضیاء که خود در آن نقش دارد گاهی او را زنده می بیند و گمان می کند که او دارد خفه اش می کند. از نظر روانی او روح مرده خود را می بیند که توسط مقتول عذاب می کشد:

"با این احساسات چطور توانستی دستت را به خون من آلوده کنی ؟ یا برعکس مگر می شود روزی من بتوانم تو را بکشم ؟ تو منی و من تو . باور کن. پس برای خلاص شدن از وضع موجود دستت را از روی گلویم بردار"(ص48)

 فرزاد  که به همسرش ظلم کرده، علاوه بر مسائل روحی روانی که گرفتار آن شده ، اسیر زیاده خواهی زالو ها می شود که یکی از آنها محمود است که به عناوین مختلف از او پول می گیرد و پشت سرش از او بدگویی می کند و به عقیده سپیده:

"او یک کرم است درست مثل پیرزن نزولخور در داستان جنایت و مکافات داستایفسکی "(ص86)

فرزاد مردی است که زندگی خانوادگی را فدای تشکیلات سیاسی کرده و از همسرش غافل مانده است در نهایت  تبدیل به ادمی روانی شده حوصله هیچکس را ندارد و آدم ها را بیشتر از یک ساعت تحمل نمی کند و دوست دارد با خود تنها باشد و همه اینها معلول احساس گناه و بی نتیجه ماندن تلاش های مبارزاتی اوست .

او که همه چیز را فدای آرمانش کرده به نقطه ای می رسد که می فهمد همه چیز پوچ بوده است : "حالا فرزاد کور و پشیمان است و می گوید :"نه کاری برای این مردم کردم و نه از علم و اطلاعات جدید چیزی یاد گرفتم ."(ص30)

فرزاد با استفاده از پولهای الهام به هدفش رسیده اما رهبران حزب فرار کرده اند و او هم تنها و غریب با مرگ همسر مواجه شده ، تازه پس از مردن الهام می فهمد که چه ظلمی به او کرده است :

"من در حق الهام خیلی ظلم کردم خیلی. اون قدر که برای شرمندگی یه شهر کافیه ."(ص15)

 

منابع

بی نیاز،فتح الله ، بعد از مرگ هنوز می میرم، انتشارات آوای کلار،1386

پک،اسکات ، هنر عاشقی ،بحثی در روانشناسی عشق ،ارزشهای سنتی و تعالی روح ،زهرا ادهمی ، روشنگران 1372

لپ،اینیاس ، روانشناسی عشق ورزیدن ،کاظم سامی ،محمود ریاضی،انتشارات چاپخش ،1369