X
تبلیغات
رایتل

مقالات مریم غفاری جاهد

مقالات چاپ شده مریم غفاری جاهد (دکترای ادبیات فارسی و منتقد برگزیده پنجمین جشنواره نقد کتاب)

دوشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 10:08

از ندارد تا دارا

از ندارد تا دارا

  از ندارد تا دارا برگزیده  ای از داستان های علی اشرف درویشیان است که از سال 1352تا 1373را در بر می گیرد که شامل 37 داستان است . اولین داستان این مجموعه " ندارد " از مجموعه از این ولایت انتخاب شده و " دارا " آخرین داستان است که در هیچ مجموعه ای به چاپ نرسیده است . این دو داستان که اولین و اخرین داستان های چاپ شده نویسنده است ، تفاوت ها و شباهت هایی با هم دارند که در این مقاله بررسی می شود .مجموعه

  از ندارد تا دارا

  از ندارد تا دارا برگزیده  ای از داستان های علی اشرف درویشیان است که از سال 1352تا 1373را در بر می گیرد که شامل 37 داستان است . اولین داستان این مجموعه " ندارد " از مجموعه از این ولایت انتخاب شده و " دارا " آخرین داستان است که در هیچ مجموعه ای به چاپ نرسیده است . این دو داستان که اولین و اخرین داستان های چاپ شده نویسنده است ، تفاوت ها و شباهت هایی با هم دارند که در این مقاله بررسی می شود .مجموعه از این ولایت اولین تجربه های نویسندگی "درویشیان" را در بر دارد، که  از نظر تنوع موضوع و عناصر داستانی ، غنی تراز داستان های کوتاه بعدی نویسنده است .عمدۀ داستان ها در روستاها اتفاق می افتد وضعف وکاستی هایی که نویسنده در روزگار معلمی خود شاهد بوده است ، در آنها ، جلوه گر است .

    بررسی " ندارد"

    خلاصۀ داستان ‌

یکی از شاگردان راوی به نام " نیاز علی " پسرکی آرام و بیمار است . سال دوم دبستان است و درسش را خوب می خواند . او نمی تواند با سایر بچه ها بازی  کند چون هر وقت بازی می کند، سرفه اش می گیرد و خون بالا می آورد. وضع مالی خوبی ندارد و کاغذ مشقش را از داخل سطل زباله جمع می کند. یک روز معلم به او  می گوید متن روزنامه ای که به جای شیشه به پنجره چسبانده اند بخواند. او درست و بی غلط می خواند : " کت دویست و پنجاه هزار تومانی در تهران حراج شد " . پدر نیاز علی پیر و بیکار است . مادرش که قبلا کارش خندان کردن پسته بوده ، پس از افتادن دندان هایش بیکارشده است . برادر بزرگش هم سال گذشته هنگام خاکبرداری ، زیر آوار مانده و مرده است .

یک روز معلم به بچه ها می گوید خواب هایشان را تعریف کنند. نیاز علی خواب جالبی تعریف می کند. او خواب دیده که خودش و پدرش گنجشک شده اند و دارند پرواز می کنند و مادرش گریه می کند و یکدفعه ، مش باقر را که قبلا برایش کار می کرده به شکل اژدهایی می بیند و از ترسش ، تند تند پسته ها را خندان می کند و از دهانش ، خون می ریزد . پسته ها با هم متحد می شوند که نخندند تا مش باقر ناراحت بشود. مش باقر ، نیاز علی را می بیند و می خواهد بگیردش ، یکی از پسته ها شبیه بالون می شود و او را با خود به آسمان می برد . در آنجا می خواهد ستاره بچیند، ولی می افتد پاپین و از خواب می پرد. چند روز بعد نیاز علی ، سر کلاس حاضر نیست . بچه ها می گویند : دیروز غروب ، از سرما مرد در حالیکه داشت می گفت ، ستاره می خواهم ، ستاره می خواهم ، یه ستاره برا ننه ام .

بررسی محتوا

این داستان ، حکایت از سرنوشت غم انگیز پسری دارد ، که فقر و بیماری او را از پا در می آورد و در همان حال در شهرهای بزرگ ، کت دویست و پنجاه هزار تومانی ، فروخته می شود. اختلاف فاحش طبقاتی در این داستان نمود بارزی دارد. پنجره های کلاس، با وجود سرما ، شیشه ای ندارد و با روزنامه پوشانده شده ، بچه ها از راه های دور با وضع فلاکت باری می آیند و از سرما یخ می زنند. لباس های نیاز علی پاره است و دفتر مشق ندارد. به تصویر کشیدن این حقایق در کنار جمله ی روی روزنامه و خوابی سمبولیک ، که نیاز علی تعریف می کند، خط مشی نویسنده را در طرفداری از کودکان فقیر و کارگران بی پشتوانه نشان می دهد. "درویشیان" درباره آفرینش این داستان می گوید : "باید اعتراف کنم که این زندان کرمانشاه بود که به طور خیلی جدی مرا به نوشتن داستان ، واداشت . اوایل مرداد 1350 در کنگاور کرمانشاه دستگیر شدم. در آنجا مشغول گردآوری افسانه های کردی بودم و شب ها در قهوه خانه ها می خوابیدم . پلیس مشکوک شد و مرا تحویل ساواک داد... دوران سخت بازجویی که تمام شد و توانستم در میان زندانیان سیاسی و عادی ، گوشه جایی برای خودم دست و پا کنم نشستم به مرور زندگیم و حوادث تجربه هایی که  دیده و ا ندوخته بودم و ناگهان در آن گوشه ی دلگیر، دور از چشم جاسوسان ، بغض قلمم ترکید و داستان ” ندارد“ را نوشتم " (با ژن ،. ص1)

بررسی ساختاری

"ندارد" از نظر طرح قوی نیست و نمی توان آن را داستانی با ساختار محکم دانست . شخصیت ها سطحی و ساده اند و تنها از نظر ظاهری بررسی می شوند. نویسنده با شرح چهرۀ مظلوم و بیمار  نیاز علی ، جانبداری خود را از او نشان می دهد و او را قهرمان داستان خود می کند"‌این پسر بچه همان ندارد های سراسر کشور ماست که با سن اندکشان با دنیایی از مشکلات و محرومیتها مواجه بوده و جز نان خالی برای خوردن و پاره پوشهایی برای پوشش بدن نحیف و درمانده ی خو د نداشته اند. در واقع ،" ندارد" درویشیان نماینده قشر وسیعی از جامعه ی ماست . چرا که این نداردها ماحصل همان سیستم ظالمانه ی سرمایه داری دوران پیشین اند." (کازرونی  ،  ص0 11)   

تنها شخصیتی که در داستان حضور دارد ؛ غیر از راوی ، نیاز علی است . راوی که خود شاهد و حاضر در داستان است ابتدا نیاز علی را بدون مقدمه وارد داستان می کند :

« - نیاز علی ندارد

- حاضر» (درویشیان ص 11)

با این کار ، تصویری از یک پسر بچه محصل نشان می دهد و پس از آن با توصیف خصوصیات ظاهری او ، معرفی اش می کند . این توصیف از وضع ظاهری او ، فقر شدید مالی خانواده را نشان می دهد. نویسنده از عنصر" گفت و گو" هم در معرفی او استفاده می کند. اولین بار ، هنگامی که به او می گوید نوشته ی روزنامه ای را که روی پنجره زده شده بخواند و او درست و بی غلط می خواند و بار دوم هنگامی است که راوی از او در باره ی خانواده اش می پرسد:

« نیاز علی خانه تان کجاست ؟

- پشت قلعه آقا .

- اسم پدرت چیه ؟

- ریش چرمی ، آقا.

- چه کاره س؟

- هیچی ، آقا ، خیلی پیره نشسته توی خانه ، آقا .

- مادرت چه می کند؟

- بیکار شده ، آقا . دیروز دندان های جلوش افتاد و بیکار شد » (همان ص 13)

این گفت وگوی ساده خیلی نمی تواند زندگی  نیاز علی را فاش کند . سؤال و جوابی ناقص است که راوی مجبور می شود دوباره خودش باقی عوامل ایجاد فقر ‌نیاز علی را بیان کند رابطه ی افتادن دندانهای مادر نیاز علی با بیکار شدنش برای خواننده کشف نمی شود تا زمانی که راوی خود توضیح می دهد که کار مادر او، خندان کردن پسته بوده است .

یکی از روشهای شخصیت پردازی  نیاز علی  تشبیه هایی است که نویسنده به کار می برد . او برای نشان دادن مظلومیت نیاز علی ، او را به پرنده ای که دست و پا بسته یا مورد آزار است، تشبیه می کند . پرندگان در داستان های دیگر این نویسنده هم نماد مظلومیت اند:

« وقتی اسمش را می خواندم..  با جیغ  کوتاهی  می گفت : حاضر و در این حال صدایش شبیه جوجه کلاغی بود که در مشت فشاری بدهی »(همان، ص 12)

 «نیاز علی مثل پرنده ای که نخی به پایش بسته باشند خودش را به سوی مدرسه می کشید» (همان،ص 14)

 شخصیت های دیگر داستان در خوابی که نیاز علی تعریف می کند حضور کمرنگی دارند. مش باقر و مادر نیاز علی ، در این خواب سمبل مظلومیتند. اومش باقر را به شکل اژدهایی می بیند که مادرش از او می ترسد :

« یک مرتبه اژدهای بزرگی آمد تو خانه مادرم تا اژدها را دید گفت : وای خدا مش  باقر آمد . زود زود از میان دامانش پسته در آورد و خندان کرد. دیدم که مادرم دندان ندارد و خون از دهنش می آید» ( همان ص 15)

این خواب به داستان، سبک سمبولیک داده و به ارزش آن افزوده است . نویسنده در بیان زندگی و مرگ  نیاز علی ‌ موفق نیست زیرا هیچ احساسی در خواننده برانگیخته نمی شود اما ذکر این خواب از زبان نیاز علی ، به داستان ، روح سمبولیک داده است "داستان با مرگ ناگهانی نیاز علی، به پایان می رسد در این داستان نویسنده خود را درگیر شخصیت و چرای بی پاسخ مانده ی داستان نکرده است ؛ چرا معلم دلسوز داستان با وجود مشاهده ی بیماری مرگ آور نیاز علی ، خود را در گیر سختی های زندگی او و خانواده اش نمی کند و یا دست کم او را به درمانگاهی در شهر راهنمایی نمی کند " ( مصطفی فعله گری ، ص 65)

 در صحنه پردازی داستان ، مکان ، وصف نمی شود اما در همان دو جمله ی اول داستان  کشف می شود چون حاضر و غایب تنها در مدرسه انجام می شود ؛ در ادامۀ داستان وقتی اشاره به روزنامه ی روی پنجره می شود می فهمیم که کلاس ، شیشه ندارد ، پس حتما در منطقه ای محروم واقع شده است . قبل از آن هم اشاره به دیوار کاهگلی مدرسه ، محرومیت آن را نشان می دهد. زمان وقوع داستان ، زمستان است و راوی مستقیم به آن اشاره می کند :

« زمستان  آمد . بچه ها از دهات دور می آمدند . وقتی  که می رسیدند  به آدم های  یخی شباهت داشتند  دور مژه ها ابروها و سوراخ بینی شان ، یخ زده  بود. مژه هایشان را که به هم می زدند چق چق صدا می کرد »(درویشیان،ص 14)

صحنه های توصیفی داستان، بیشتر در بیان حالات نیازعلی و بیماری اوست و یکبار هم که سرمای هوا و یخ زدگی بچه ها را وصف می کند برای توجیه مرگ نیاز علی است .

گفت و گو، نقش مهمی در داستان ندارد. سؤال و جواب راوی و نیاز علی، خشک و رسمی است و تنها ، ادب نیاز علی را در صحبت با معلم نشان می دهد که پس از هر جمله، کلمۀ آقا ‌را به زبان می آورد. تنها حادثه ی داستان ، مرگ نیاز علی است؛ که خیلی ضعیف توصیف شده است طوری که بحران روحی شاگردان و راوی را نشان نمی دهد.

نویسنده با اینکه در توصیف نیاز علی، از تشبیه ها و استعارات جالبی کمک می گیرد؛ در اینموقع ، به سادگی مرگ نیاز علی را مطرح می کند و مثل این است که سر و ته داستان به هم چسبیده باشد:

« نیاز علی ندارد .

چند نفر از بچه ها آهسته گفتند : غایب .

تکان خوردم . جایش خالی بود. غم ناآشنایی در صورت بچه ها دیده می شد . همه سرشان را زیرانداخته بودند . از اکبر مبصر کلاس علت را پرسیدم ، گفت :

     -آقا دیروز غروب مرد . از سرما آقا . خون از گلوش آمد و مرد . هی می گفت   ستاره می خوام

       .  ستاره می خوام . یک ستاره ی قشنگ برای ننه م-» (همان،ص 16)

فضای داستان یکنواخت و بدون تحرک است و علت آن اینست که گفت و گو و عمل در آن نیست . تنها زمانی که خواب نیاز علی تعریف می شود  داستان حرکت می کند و جهت می گیرد.

راوی با اشاره به روزنامه ای که به جای شیشه به پنجره زده اند و نوشته های روی آن ، شکاف عمیق بین طبقات اجتماعی را نشان می دهد و اینکه راوی ، خواندن جمله ی درشت روزنامه را به  نیاز علی واگذار می کند یکی از نقاط قوت داستان است . در این قسمت ، طرز روزنامه خواندن نیاز علی، واقع گرایانه توصیف شده است :

« آقا،نوشته کت.

-  آفرین . درسته بخوان. خب .

- آقا . دویست و پنجاه ه ... ه... هزار تومانی

- آفرین . آفرین ، خیلی خوبه . ادامه بده .

- آقا . در تهران ح.ح .- راج شد »(همان، ص 12)

اشاره ی دیگر راوی به نوشته دیگر روزنامه پس از مرگ نیاز علی است . نویسنده پس از ذکر فاصلۀطبقاتی که عامل فقر نیاز علی و سایر شاگردان است ، علت مرگ  نیاز علی  را، عدم بهداشت در منطقه می داند و با این جمله آن را بیان می کند:

« چشمم افتاد به روزنامه ی تازه ی روی پنجره . با خط درشت نوشته بود :

 بهداشت برای همه »(همان، ص 16)

       دارا

    خلاصۀداستان

 "دارا"پسر بچه ای است که برای خواندن درس های تجدید ی اش به نزد راوی می آید . اواز همه ی درس های سال اول ابتدایی به جز: نقاشی و کاردستی و ورزش ، تجدید آورده است. نمره ی قبولی این سه درس هم مرهون لطفی است که پدرش به مدرسه کرده است . برای نقاشی کل کلاس های مدرسه را رنگ زده، برای کاردستی ، میزی برای اتاق مدیر ساخته و برای ورزش ، حیاط مدرسه را آسفالت کرده و نمره ی دارا  در این دروس ،" بیست" بوده است. پدر دارا ، سلطان مراد ، شاگرد قدیمی راوی در یکی از روستاهای کرمانشاه بوده است . از شاگردان خنگ کلاس به شمار می رفته و معلمش نتوانسته چیزی به او بیاموزد. در عوض مغز اقتصادیش، خوب کار می کرده و چیزهایی مثل مداد تراش و تیغ کهنه و سنگ های رنگارنگ را به بچه ها می فروخته و حتی یکبار یکی از نیمکت های کلاس را به بچه های همان کلاس ، که نیمکتشان شکسته بود فروخته است . همان آدم، بعدها به شهر آمده ، از چوب داری و بار فروشی شروع کرده تا رسیده به بنکداری . زمین های زیادی خریده و پس از انقلاب قیمت اموالش چند برابر شده و حالا برای خودش آدمی است. دارا هم درست خصوصیات پدرش را دارد . نمی تواند اعداد یک تا ده را بدون مکث بشمارد اما مدادی که سه تومان خریده ، چهار تومان می فروشد و می داند که یک تومان سود کرده . املای کلمات را غلط می نویسد و نام رنگ ها را نمی داند. دلش می خواهد دکتر شود اما وقتی معلم برایش توضیح می دهد که باید حساب و کتاب بلد باشد ترجیح می دهد نان خشکه ای بشود . بالاخره راوی از دست او کلافه می شود و از حال می رود.

بررسی دارا

در سال های پس از انقلاب به خاطر جنگ و اوضاع اقتصادی کشور ، عده ای به ثروت های کلان و باد آورده رسیدند در حالیکه دست چپ و راست خود را تشخیص نمی دادند و تنها تخصصشان ، خرید و فروش و احتکار و پول روی پول گذاشتن بود. هم اینان از جنگ ، که برای مردم بدبختی ، بی خانمانی ،‌ مرگ و غم و اندوه به بار آورده بود، استفاده را کرده و خود را بالا کشیدند و نسل دوم که فرزندان این خانواده هستند ، به همین نحو، بدون این که زحمت درس خواندن و چیز فهمیدن را به خود بدهند،صاحب همه چیز خواهند شد. درونمایه ی این داستان ، با همه ی داستان های دیگر نویسنده ، متفاوت است . در داستان های پیشین صحبت از فقر و بیچارگی بود اما اینجا ثروت باد آورده ، موضوع داستان است و دارا با همه ی بچه هایی که تا به حال در آثار این نویسنده دیده ایم متفاوت است .

" دارا پیرنگی ساده دارد . همه ی ماجرا کشمکش معلمی است با نو آموزی که درس نمی خواند، یا اصلا نمی تواند درس بخواند. در پایان معلم از شدت فشار، دیگر جایی را نمی بیند . یا به سخن دیگر ، از هوش می رود. با از هوش رفتن معلم ، داستان در پیرنگی باز بسته به پایان می رسد ."‌( حسن فرخ سرشت ، ص 74)‌

شخصیت های داستان عبارتنداز : "دارا ، راوی ، پدر دارا و همسر راوی" . شخصیت اصلی ، " دارا "‌ است. داستان در باره ی خصوصیات دارا ، پسر بچه ای است که در خانواده ای ثروتمند زندگی می کند، اما نمی تواند درس بخواند . به عقیده ی یکی از منتقدین ،" دارای داستان فردی مشخص نیست و نویسنده سنخی معین را درنظر داشته است . اما از آنجا که داستان کوتاه ، سنخ سازی را بر نمی تابد و نویسنده هم نمی خواسته ، داستانی را در احوال شخصی نو آموزی بنویسد که به شکل خاص خود ، دانش گریز یا کودن است ؛ با وفادار ماندن به طبع داستان کوتاه و با دادن نام شخصیت آنتاگونیست به داستان ، به مقصد رسیده است . گرچه دادن نام یکی از شخصیت ها به داستان غالبا ضعف در نامگذاری دانسته می شود ، اما در داستان "دارا" به شکلی که گفته شد از این امر به منزله ی یک شگرد بیانی ، بهره گرفته شده که درجای خود شایان توجه است. "‌( همان ،همان صفحه )

‌راوی اول شخص ،ابتدا دارا را با توصیف  مستقیم معرفی می کند . بعد خواننده را در جریان حرف های او قرار می دهد. از همان ابتدا توصیف راوی نشانگر فردی غیر طبیعی است و خواننده خیلی زود وارد داستان می شود:‌

« دیگر دارد مرا دیوانه می کند. روزی دو ساعت ، ‌پنج تا هفت بعداز ظهر می دود و می آید به خانه ام . کیفش را که تازه همین تابستان ، برای درس های تجدید ی اش خریده ، می گذارد گوشه ی اتاق تند می دود سراغ یخچال هر چه پیدا بکند بر می دارد . می نشیند به خوردن و زنم را سؤال پیچ می کند:‌ باز هم که چیزی در یخچال ندارید ... -»( درویشیان، ص 328)

در همین یک پاراگراف ، خواننده با دارا ، خصوصیاتش و علت آمدنش به خانه ی راوی آشنا می شود. در سطور بعدی ویژگی های بیشتری از دارا نشان داده می شود و خواننده را به این شخصیت غیر طبیعی و عاقبت او، علاقه مند می کند ومی می شود گفت، گره داستان ایجاد می شود . راوی با ایجاد فضای طنز آمیز، دارا را توصیف می کندو خواننده می تواند او را در ذهن خود مجسم کند. راوی از واژه های خاصی برای ایجاد این فضا ، استفاده نکرده اما خود مضمون داستان و گفت و گوی راوی با دارا ،چنین فضایی به وجود می آورد . راوی پس از این که اطلاع می دهد که دارا تنها از سه درس نقاشی و کاردستی و ورزش قبول شده ، در گفت و گویی با دارا، نمره های او را می پرسد:

«‌کار دستی چندگرفتی دارا ؟

- بیست.

- چه درست کرده بودی؟

- یک میز بزرگ برای دفتر آقای مدیر .

- - آفرین ... آفرین ... یعنی ...خودت !

- نه آقا دادیم نجار درست کرد.

- به به !»(همان،ص 328)

و همچنین نمره های ورزش و نقاشی او نیز که بیست شده به این دلایل است:

«... بابام داد حیاط مدرسه را آسفالت کردند که بشود در آن بازی کرد...

 بابام قول داد که تابستان همین امسال ، در و دیوار تمام مدرسه را تعمیر و نقاشی کند»( همان )

با این وصف ، دارا کسی است که هیچ چیز یاد نمی گیرد و نمی خواهد که یاد بگیرد و معلم ، درمانده است که با او چه کند. پدرش اصرار دارد که :

«‌باید چیزی یاد بگیرد . اقلا دیپلمش را داشته باشد .»( همان )

و راوی معتقد است :

«... خون دل خوردن بیهوده ! خب این هم می شود مثل پدرش . ده ها  هکتار زمین ، خانه و باغ و ییلاق در شمال و چندین سهم از سهام کارخانه های سیمان و شیر پاستوریزه »- (همان )‌

راوی در ضمن شرح کشمکش خود با  دارا بر سر شمارش اعداد یا نوشتن املا ، گوشه هایی از وضع خانواده و اعمال او را از زبان خودش بازگو می کند :

« آقا دیشب دو هزار تا مهمان داشتیم .

...

- آخر پسر جان  تو که بلد نیستی تا ده  بشماری چطور توانستی بفهمی که دو هزار تا  میهمان داشتید .

- آخر آقا خیلی زیاد بودند.

...

- خب به هر حال چه خبر بود که آن همه میهمان داشتید ؟ عروسی بود؟ کسی مرده بود ؟ کسی از سفر آمده بود؟

...

- آقا دادش کوچیکم را ختنه کردیم-.»(همان، صص 332- 331)

یا :

«‌- آقا بابام یک کلاه خارجی برام خریده .

...

- آقا ... آقا این از آن کلاه هایی که فکر می کنی نیست . زمستان ها گرم می شود و تابستان ها سرد »(همان- ص 333)

و :

« آقا امروز یک مداد از بچه های توی کوچه خریدم سه تومان و به بچه ی همسایه مان فروختم چهارتومان .

- آها .خب اگر گفتی چقدر سود کرده ای ؟

- آقا یک تومن .

- آفرین ! ای آفرین . خب. ولی  راستی توهم ... مثل پدرت ...»( همان )‌

 دارا ، نام رنگ ها را نمی داند تنها می تواند بگوید، مثلا رنگ بلگ درخت در تابستان ، رنگ بلگ کاهو است و یا رنگ خیار است و رنگ پریده ی معلم مثل رنگ پفک است و پفک هم رنگ پوست موز است و پوست موز رنگ شربت آناناس !

 راوی شخصیت سلطان مراد را هم به همین نحومعرفی می کند اوهم شبیه دارا بوده است :‌

«... برای یاد گرفتن درس ها ، خیلی  خون دلم داد. مثلا "بسم الله " را می گفت "به سم لا ". یک سال  هفته ای دو ساعت برایش تکرار کردم. آخرش همان حرف  خودش را می زد . بعد هم  ولش کردم تا هر چه دل تنگش می خواهد بگوید. اما تا بخواهی در مسائل غیردرسی زبرو زرنگ بود. مثلا در خرید و فروش مداد تراش و تیغ و کهنه و سنگ های ریز و درشت  رنگارنگی که  معلوم نبوداز کجا پیدا می کرد .»(همان،ص 329)

" خرید و فروش ، این تنها فن سلطان مراد است و سلطان مراد درهمین یک ساحت طریق فتح را می پیماید . به سوی آرزو های خویش ، خیز بر می دارد و می رسد به جایی که رسیده است . پیرنگ ساده ی داستان ، یکی از کار کردهایش ، القای همین سادگی است . داستان در عین حال ، اما هشدار می دهد که عروج سلطان مراد را ساده نپنداریم . یا به عبارت دیگر گمان نبریم که او از راه خرید و فروش ساده رسیده است به جایی که رسیده است و معلم چه ساده است ... معلم در بر آورد سلطان مراد به خطا رفته است "شاگردی خنگ و درس نخوان که امیدی به آینده اش نداشتیم ... "‌اساس  خطای معلم همین جاست. او آینده را متعلق به علم و خرد می داند، غافل از آنکه بلاهت و جهل هم با کار کرد خاص خود در لحظه هایی معین ، در لحظه های گذر به آگاهی برتر، می توانند آینده ساز باشند . ژرف ساخت داستان تصویر موقعیت روشنفکر در مقابل جهل کارساز با جهل فعال است. " ‌(‌فرخ سرشت ص75)

شخصیت مقابل این دو، ،‌معلم است که همان راوی است . او در نقش معلم هر دو، در زمانی متفاوت قرار دارد. راوی خود را معرفی نمی کند. در ابتدای داستان هنگام شرح شیطنت های دارا ، از اوضاع خانه ی راوی هم مطلع می شویم . اوضاع مالی مناسبی ندارد. در برابر دارا سختگیر هم نیست. همچنان که سلطان مراد  را به حال خود گذاشته بود. در این داستان، نه دارا یکنفر است و نه معلم . هر دو آن ها نشان دهنده ی یک قشر اجتماعی اند ." این تصویر موقعیت روشنفکر است که نان جهل  دارا را می خورد یا با آن به هر شکلی در می افتد ... جهالت تبار سلطان مراد چاره بردار نیست . دیوار غیر قابل عبور نیست . معلم در پای دیوار درمانده می ماند . و در این درماندگی موقعیت خویش را کشف می کند:

«مشتم را گره می کنم که بکوبم تو ی سر خودم »(همان،ص 334)

این شکوای همه روشنفکران در قلمرو های سلطان مرادی است "‌(همان ،ص 75)

راوی تصویر محو زندگی خود را در کنار زندگی سلطان مراد و دارا گذاشته است آن ها با جهل خود به همه چیز رسیده اند و او با علم خود به هیچ چیز . البته از نظر موقعیت اجتماعی و این شخصیت پردازی، طنز تلخ فضای داستان را نمود می بخشد .

گفت و گوها در داستان از نظر روشنگری و ایجاد طنز ،عالی است . لحن گفت وگوها و واژه های به کار برده شده در جمله های کوتاه ، نشانه ی تسلط نویسنده بر کار خود است . لحن بی تفاوت دارا درگفت و گو و لحن صمیمی راوی، شخصیت این دو را آنچنان که هست نشان میدهد برای دارا همه چیز ،‌ جز خرید و فروش ، بی اهمیت است. 

او وسط حرف معلم می پرد. از کلاه عجیبی که پدرش خریده حرف می زند چرا ؟ چون معلم به او گفته :

« ... یک نفر یک گونی نان خشکه می آورد دم در حیاط و تو باید آن را  وزن کنی و ببینی چند کیلوست و هر کیلو چند ریال  می شود و قیمت کل آن چقدر است.اگر بلد نباشی کلاه سرت می رود .»(همان، ص 333)

دارا با شنیدن نام کلاه ، گویا جملات قبلی راوی را نشنیده است با بی تفاوتی می گوید :

« - آقا بابام یک کلاه خارجی برام خریده .»(همان )

و این گفت و گو به این نحو ادامه می یابد :

«- عجب ! به جای کلاه ، کاش یک عدد مخ برایت می خرید .

- آقا هر روز صبح بابام برام کله پاچه و مخ می خرد .

- نوش جان ، بهتر است برویم سراغ املا مدادت را بردار و بنویس .

- آقا امروز یک مداد از بچه های توی کوچه خریدم سه تومن و به بچه ی همسایه مان فروختم چهار تومن-.»( همان )

"دارا"از جملات معلم آنچه را که برایش اهمیت دارد می شنود و مناسب آن پاسخی می دهد این گفت و گو های طنز آمیز، همه چیز رادر باره ی دارا بیان می کند و معلم لحظه به لحظه عصبانی تر می شود :

« در تابستان برگ درختان چه رنگ است ؟

زود جواب می دهد :

- آقا رنگ بلگ کاهو.

- با خود خوری می پرسم:

- برگ کاهو چه رنگی است ؟

- آقا مثل رنگ بلگ درخت .

- برگ درخت چه رنگ است ؟

- آقا رنگ خیار .

مشتم را گره می کنم که بکوبم توی سر خودم . دندان هایم را به هم می فشرم .

- خیار چه رنگ است ؟

- آقا رنگ بلگ درخت .

سرم گیج می رود »(همان، ص 334)

این نوع گفت و گو، به همراه توصیف ، به داستان جان می دهد و صحنه ی عملی آنرا به نمایش می گذارد.

در داستان، اثری از صحنه پردازی نیست . نیازی هم به آن احساس نمی شود. زمان و مکان داستان ، مشخص است . راوی بطور مستقیم به این دو عنصر اشاره می کند. کودکی سلطان مراد در یکی از روستاهای غرب ایران ، سال ها پیش از انقلاب بوده است . و حال ، ‌در خانه ای شهری، در سال های پس از جنگ ، کودکی دارا و درس خواندن او را شاهد هستیم . زمان و مکان ، این دو کودک دیروز و امروز را از هم متفاوت نکرده است . دارا همان سلطان مراد است که در هر زمانی ، زندگی کند، طبیعت خودش را دارد و معلم هم همان آدم دیروزی است . هیچکدام از آدم های داستان در این سال ها ،عوض نشده اند. "‌دارا،  تصویری از یک دوره ی تاریخی است حکایت ، این لحظه ، همین جا پایان می گیرد ؛ اما کار باقی است . نویسنده با انتخاب همان پیرنگ باز بسته ، هوشمندانه ، همین را می گوید . دارا خرید و فروشش را ادامه خواهد داد . همه چیز را خواهد فروخت . ما را هم خواهد فروخت و معلم در جدال با جهل سپر خواهد انداخت [ پیرنگ بسته ] . اما معلم به هوش خواهد آمدو چه خواهد شد ؟ حکایت همچنان باقی است . [پیرنگ باز ] "( فرخ سرشت ،ص75)

"دارا " در مقایسه با دیگر داستان های نویسنده عمیق تر ، زییاتر و پرمعنا تراست . در این داستان کوتاه که گذشته و آینده ی دو نسل را به هم پیوند می دهد ، حرف های نا گفته و درد ها وزخم های اجتماعی و عاملان آن ، به تصویر در می آید . این داستان، آخرین داستان چاپ شده ی نویسنده است و " ندارد "، اولین داستان اوست . این دوداستان با هم بی ارتباط نیستند . در آن سال ها که "‌ندارد" بر اثر فقر و بیماری می میرد ، شخصی بنام" سلطان مراد"هست که همه چیز را می فروشد . (‌دو شخصیت متفاوت در کنار هم ) و این زمان ، باز هم " دارا" یی هست که همه چیز را می فروشد و در کنار او "ندارد" هایی هستند که دچار سرنوشت " ندارد " می گردند . گرچه در داستان "‌ندارد " حرفی از" سلطان مراد " نیست و در این داستان ، حرفی از " ندارد "؛ اما با کنار هم گذاشتن این دو داستان ، شخصیت ها در هم تلفیق می شوند ."درویشیان" نویسنده ای است که در نشان دادن فقر و عوامل آن ، همیشه موفق بوده است و در این داستان ،‌ گرچه نقطه ی مقابل ‌فقر را نشان میدهد، نگاهی با لکنایه به فقر فرهنگی اشخاص داستان نیز دارد .

 

منابع:

  1. درویشیان ، علی اشرف، (1383) از ندارد تا دارا .تهران : نشر اشاره ، چاپ چهارم
  2. کازرونی ، جعفر (1377) آثار علی اشرف درویشیان در بوته های نقد ، تهران : انتشارات ندای فرهنگ ، چاپ اول
  3. فرخ سرشت ، حسن . از پشت منشور شفاف ، نشریه فرهنگ توسعه 34و33 صص 75 ـ 72
  4. فعله گری ، مصطفی ( 1377) سیری در قصه های علی اشرف درویشیان ، نشریه کیهان فرهنگی 143 صص69 ـ 64
  5. باژن ، کیوان ، (1382) تابوتهایی برای شعر وداستان، گفت وگو با علی اشرف درویشیان ، نشریه ایران 7و6 / 2/ 82