X
تبلیغات
رایتل

مقالات مریم غفاری جاهد

مقالات چاپ شده مریم غفاری جاهد (دکترای ادبیات فارسی و منتقد برگزیده پنجمین جشنواره نقد کتاب)

جمعه 19 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 00:24

مروری بر زمستان 62(چاپ شده در کتاب گذری بر سالهای ابری)

زمستان 62،اسماعیل فصیح، نشر پیکان،

                   خلاصه داستان

جلال اریان استاد بازنشسته شرکت نفت در دی ماه 62 به اهواز می رود تا پسر بسیجی مستخدمش را که در خلال جنگ مفقود شده بیابد . وی به طور اتفاقی با جوانی به نام منصور فرجام که از امریکا برای راه اندازی مرکز تکنولوژی کامپیوتر به اهواز امده اشنا می شود . آریان در اهواز دوستانی دارد که منصور

 

فرجام در جریان امد و رفت با آنها مهمترین تصمیم زندگی اش را می گیرد. فرجام پس ازمدت کوتاهی به خاطر مقررات دست و پا گیر اداری و عدم نظم در کارهای شرکت نفت ، از کار دلسرد شده سرانجام برای نجات جان سربازی که چشمان نامزدش شبیه چشمان نامزد فوت شده اوست به جای او به جبهه می رود و شهید می شود؛ تا سرباز با کارت او به همراه نامزدش به خارج سفر کند . جلال اریان نیز برای نجات مریم جزایری همسر یکی از اعدامی های دوران انقلاب که ممنوع الخروج و جانش در خطر است به طور مصلحتی با او ازدواج می کند و او و دختر کوچکش را به خارج می فرستد . در این میان ادریس پسر مستخدمش  را که حالا معلول شده پیدا می کند و به تهران باز می گرداند .

طرح

داستان دارای یک طرح ساده بر اساس موضوع زندگی و مرگ منصور فرجام است که در کنار ان موضوع های دیگری نیز مطرح می شود . داستان دارای طرح منسجم و معقولی است که تمام عناصر داستان را به جا در خود دارد .

عناصرساختاری طرح

گره افکنی

گره داستان که علت امدن منصور فرجام به ایران است از همان ابتدای داستان افکنده می شود . ابتدا با مطرح کردن این مسأله از سوی برخی شخصیتهای داستان  که نمی توانند باور کنند فرجام فقط برای راه اندازی مرکز تکنولوژی به ایران امده باشد این گره به وجود می اید و روند داستان رفته رفته موضوع را روشن نموده در پایان داستان به کلی حل می نماید .اما گره رفتار عجیب اریان که نحوه ارتباط او با مریم جزایری است گشوده نمی شود . حتی اشاراتی که گهگاه به موضوع عشق و زنی امریکایی که با او دوست بوده نمی تواند مسأله را روشن کند . اما نویسنده در نحوه گره افکنی درباره زندگی و مرگ فرجام به ویژه پنهان نگاه داشتن نامه فرجام تا روشن شدن قضیه، استادی نشان داده داستان را در حال تعلیق نگاه داشته است .

کشمکش

کشمکش های داستان گذشته از کشمکش دو کشور درحال جنگ ، بیشتر اخلاقی و درونی است . هیچکدام از کشمکش ها به حادثه ای ختم نمی شود. تقابل دو نیروی متضاد که عبارتند از افراد روشنفکر و تحصیلکرده و در مقابل آنها اشخاصی چون الیاس یا برادران رزمنده و کارمندان شرکت نفت، همه جا به چشم می خورد. این دو نیرو در سراسر داستان در کنار هم با تیپ های ظاهری و حرف های متضاد نشان داده شده اند :

«کی بود ؟ از این برادرهای جدید بود یا از قدیمی های شرکت نفت ؟

از این برادر ها . بهش می گفتند حاج اقا لواسانی .اما به نظر من ادم محکمی امد . ظاهرا کارش تجهیز نیروی انسانی متخصص در سطح کشوره و به وزیر یا یکی از معاونین نخست وزیر گزارش می کنه . گفت خودش میاد مدتی در اهواز مستقر میشه و شخصا کمک می کنه این پروژه راه بیفته . خودش دو تا برادر جوونش در جبهه شهید شده ن.» ص25

 در جایی دیگرمنصور فرجام می گوید : «من متأسفانه دعا یادم رفته .»

و جلال آریان نتیجه می گیرد :« پس شاید با اینها ابتون تو یک جو نره » ص25

ادمهایی که دست اندر کارند بیشتر حرف می زنند تا عمل و منصور فرجام از آنها سرخورده می شود . این افراد که در واقع نظام امور مملکت را در دست دارند کسانی هستند که راوی از آنها دل خوشی ندارد . خوبهایشان را که نیت خیر دارند دائم در حال نوحه و سینه زدن و نماز خواندن و یا غذا خوردن نشان می دهد و بدها را که منصور فرجام را دست انداخته اند و کار مجانی از او می کشند در حال حرف زدن های بیهوده و لفت و لیس.

« چون من جهان بیگلری را می شناسم می توانم حدس بزنم دارد از شرح خدمات 24 ساله خودش و اعجازهایی که کرده و قسمت ها ی مختلفی که زیر سرپرستی اوست داد سخن می دهد . به حول و قوه الهی همه چیز درست به موقع رو به راه می شود ....»147

کشمکش مهم دیگر رابطه مریم جزایری با ابوغالب و مزاحمت های اوست که ابتدا با کشتن کوروش شایگان توسط ابوغالب اغاز می شود ، به صورت کشمکشی درونی و اخلاقی ادامه می یابد و گر چه تأثیری در اصل داستان ندارد، در ایجاد حالت بحرانی ، تأثیر زیادی دارد .

نویسنده در طرح این کشمکش ها و تضادها سعی دارد تفاوتی بین دو نیروی موافق و مخالف حکومت اسلامی را  انطور که خود می خواهد نشان دهد و از دید او کفه ترازوی مخالفان از نظر عقلی و عملی سنگین تر است .

تعلیق و بحران

مسائلی که از ابتدا در داستان وارد می شود غیر از سرنوشت منصور فرجام ، قضیه مریم جزایری و پیدا کردن راهی برای خروج او از کشور و لاله جهانشاهی و رابطه او با منصور فرجام است . در این میان پیدا کردن الیاس تقریبا در حاشیه قرار می گیرد و گویا الیاس فقط بهانه ای است برای حضور اریان در جنوب و همینطور نشان دادن تیپی دلسوز از وی .

.

از ابتدای داستان تا زمانی که تکلیف منصور فرجام و لاله و فرشاد و مریم جزایری معلوم می شود داستان در حال تعلیق است اما این تعلیق انچان قوی نیست که خواننده را در کشاکش حوادث نه چندان جالب داستان به دنبال خود بکشاند تنها حادثه غیر معمول داستان که خواننده نمی تواند حدس بزند ایثاری است که منصور فرجام در قبال فرشاد انجام می دهد . به همین دلیل داستان دارای افت و خیز و فراز و فرود چندانی نیست و حوادث جانبی بی اهمیت مانند یافتن ادریس ، ازدواج مریم و آریان و انفجار جلوی هتل ومرگ مادر لاله و... به جذب مخاطب و ایجاد حالت انتظار کمکی نمی کند. تنها در همان صحنه های اخر است که نویسنده توانسته یک هیجانی در خواننده ایجاد کند و داستان را به همان یکنواختی به پایان نبرد در واقع داستان خالی از حوادث جنبی است و بیشتر روزمره و خاطره گون است . مهمترین بحران داستان در زمان خروج مسافران خارج و پنهان نگاه داشتن جنازه منصور فرجام است که به جای فرشاد به جبهه رفته و شهید شده است . در این زمان وارد کردن دوست صمیمی فرشاد در غسالخانه و توهم دیدن مادر منصور از سوی راوی به این بحران دامن می زند .

نقطه اوج و گره گشایی

نقطه اوج داستان که گره گشایی انرا به همراه دارد لحظه ای است که خبر جراحت یا شهادت فرشاد به اریان می رسد، اما به جای فرشاد ، منصور را با وضعی فجیع مشاهده می کند . در این زمان خواننده دچار گیجی مختصری می شود که به زودی برطرف می گردد و گره کور داستان و روابط اخیر منصور با فرشاد برایش قابل حل می گردد، اما باز در ادامه داستان هنوز مشکلی باقی است که شناسایی جنازه شهد توسط مادر و دوستان اوست و نویسنده با استادی تمام صحنه های دلهره اوری را طرح می ریزد که در صورت لو رفتن قضیه برای مسافران اروپا  خطرناک است . اما در پایان داستان علی رغم حل ظاهری مشکلات موجود و به سرانجام رسیدن انچه انتظار می رفت، از سرنوشت مسافران اطلاعی در دست نیست . مریم جزایری ظاهرا به خاطر نفوذ ابوغالب بر خطوط تلفن، هیچ ارتباط تلفنی با اریان که حالا همسر اوست برقرار نمی کند. اما به نظر می رسد با وجود بی خبری کلی ، قضیه با موفقیت به انجام رسیده است .

درونمایه

مضمون اصلی داستان ، بیان نگرش منفی نسبت به جنگ و تبعات ان و دولتمردان ایران است . از این روست که در سراسر رمان فضا سازی هدفمندانه ای از شهرهای ویران و نارضایتی مردم به چشم می خورد .

در سراسر رمان نوعی انزجار از حکومت ایران و زندگی در این شرایط سخت جنگی ارائه می دهد . شخصیتها به ویژه کسانی که تحصیل کرده و روشنفکرند . در حال پیدا کردن راهی برای فرار از این مخمصه اند:

 « دنیا رو چه دیدی شاید یکهو شما هم لاله جهانشاهی بیچاره رو ورداشتی از اینجا بردی ازادش کردی . دیدی چه جوری رنج می بره ؟»ص 229

از طرفی نشان دادن دو شخصیت متقابل از دو جبهه مخالف که در اینجا قشر روشنفکر و قشر بی سواد و رزمنده است و طرز تفکر این دو. در جلسات میهمانی که گاه گداری در خانه دکتر یا مریم جزایری بر پا می شود گفت و گو هایی درباره همه چیز در می گیرد که در این میان نویسنده به راحتی حرفهایش را می زند و انچه قصد دارد از این داستان در ذهن خواننده القا کند مستقیما به دهان شخصیت ها می گذارد . در این میان مشخص است که نویسنده با کدام حرف موافق و با کدام مخالف است . امثال ادریس که رزمنده ای بیسواد و معلول است از بهشت و جهنم حرف می زند و از اینکه همه چیز دست خداست اما در مقابل ادمهایی چون دکتر و منصور فرجام که تحصیلکرده و روشنفکرند حرفهای موجه و معقول از نظر نویسنده بر زبان می اورند و قادرند از ایدئولوژی شان دفاع کنند :

« ادریس می گوید : دسّ خداست .»

راوی یا منصور فرجام می گوید : «زندگی ما شده مثل اهوهایی که خزیده ن جمع شده ن . سرنوشتمون دست کسایی یه که یه جا قایم شده ن و با فشار دادن یه دگمه کنترل راکت می فرستن سرمون . اتفاق و قرعه س که امشب به اسم کی و روی کله کی بیفته ..این دست خدا نیست .» ص 342

ادریس می گوید : «شهید اون دنیا میره بهشت »

دکتر می گوید : «هر شعار یا هر حرف راست یا دروغ اگر به اندازه کافی تکرار بشه پس از مدتی تبدیل به یک حقیقت موقت میشه و یک روز نگاه می کنیم می بینیم حقیقت های موقت جانشین زندگی واقعی شده اند و سرت و بلند می کنی میبینی به جای اکسیژن زندگی اکسیژن مرگ تنفس می کنی »343

منصور فرجام می گوید : تعداد نفسهای هر کسی جیره بندی شده است و هر نفسی که می کشیم به مرگ نزدیکتر می شویم بقیه اش حرف مفته .»ص343

نکته قابل توجه اینکه راوی برای ثابت کردن اینکه که بچه های رزمنده هیچ ایدئولوژی معتبری ندارند و کارهاشان تقلیدی است مضمون وصیتنامه ها را عنوان می کند . تمام وصیت نامه ها دارای یک سبک و مضمون هستند و معلوم است که با راهنمایی افراد به خصوصی نوشته شده اند . یکی از این وصیت نامه ها که نویسنده اش شهید خردسالی است و توسط منصور فرجام به طور کامل خوانده می شود ، زندگینامه شهید هم شرح داده شده است این زندگینامه نشان می دهد که تمام افراد خانواده این فرد در زمان جنگ کشته یا شهید شده اند و وی هم ارزویی جز شهادت ندارد از طرفی نشان می دهد پدر این فرد که از شهید شدن فرزند اولش ناراحت بوده پس از اینکه از برکت شهادت او صاحب مغازه ای شده و وضعش خوب شده برای شهادت فرزندان دیگرش عکس العملی نشان نداده است . کاملا پیداست نویسنده در مطرح کردن چنین وصیتنامه ای قصد دارد عمل ایثار گری شهدا را زیر سؤال ببرد و خانواده های انان را در نظر خواننده کوچک کند .

شخصیت پردازی

پردازش شخصیتها در این رمان بر اساس ان چیزی است که نویسنده از اشنایان خود در ذهن دارد و با توجه به اینکه نویسنده رمان دیدی منفی نسبت به جنگ دارد شخصیت های اصلی که نقش مهمی در رمان دارد از این تیپ ادم ها هستند .

«شخصیتهای اصلی در داستان ها ی منفی نگر عمدتا روشنفکرانی هستند که ریشه جنگ را در بی خردی مسئولین مملکتی می دانند . این شخصیت ها حضوری فعال در جنگ ندارند یا خود قربانی جنگند و یا برای قربانمیان جنگ دل می سوزانند .»( حنیف ،ص 99)

جلال آریان راوی داستان شخصیت هایی را از بین افرادی که می شناسد انتخاب کرده با دادن نقش های شبیه به هم به آنها ، تیپی از روشنفکران ان زمان نشان می دهد و چون با این تیپ افراد اشنایی دارد در نشان دادن رفتار و خلقیات آنها موفق عمل می کند .

معرفی غیر مستقیم شخصیت ها از طریق توصیف ظاهر و طرز صحبت کردن آنها یکی از ویژگی های این رمان است . او یکی از کارمندان شرکت نفت را که با او اشنایی قدیمی دارد چنین معرفی می کند :

« توی کریدور از دور یک هیکل چاق و کوتوله می بینم با کت و شلوار اسپرت تا به تا با چند تا پرونده زیر بغلش بدو بدو می اید . حسین جهان بیگلری را حتی توی راهپیمایی صحرای محشر هم نمی شد نشناخت .» ص44

سبک کتاب و گفت و گو ها تقریبا طنز امیز است و نشان از مخالفت با رژیم جمهوری اسلامی کاملا در ان مشهود است .

او در ادامه این شخصیت را چنین معرفی می کند : « در شرکت نفت در رژیم سبق کارمند جزئی در اموزش پرسنل بود و چون اخلاق گاهی نرم گاهی تندش همه را عصبانی می کرد هیچوقت جایی بند نشده بود ولی حالا لابد به خاطر تجربه اداری اش رئیس قسمتی بود .» ص45

درمقابل این شخصیتها افردی قرار دارند که یا رزمنده و بسیجی اند و یا در پشت جبهه خدمت می کنند . اینها در داستان به شکلی تکراری همه شبیه به هم خلق شده اند اکثرا نچسب و بی هویت و دارای شخصیتی تهی و بدون پشتوانه اند که حکایت از حاکمیت یک تفکر از پیش تعیین شده بر آنها دارد .

« توصیفی که از رزمندگان در زمستان 62 آمده تصویری از تیپ های کلیشه ای است تیپ هایی که در اذهان بسیاری روشنفکران هست . انسان هایی خاک و خلی ، ساده پوش و ساده زی با حرف های کلیشه ای معمولا کم سواد و کمتر گرم و صمیمی با عدم بینش وسیع و دارای عشقی قوی و غیر قابل تصور . ص145حنیف

شخصیت های مهم داستان که در طرح کلی تأثیر دارند عبارتند از :

جلال آریان

جلال آریان راوی داستان ، اطلاعات زیادی درباره خود نمی دهد از لابلای داستان می فهمیم که استاد بازنشسته دانشگاه نفت ابادان است که به دلیلی نامعلوم ازدواج نکرده است تنها در سال 54 با خانم جوان امریکایی که استاد دانشگاه جندی شاپور بوده ارتباط داشته است . رفتار او با مریم شایان و فرار از ارتباط با وی و اینکه در پاسخ اصرار او برای برقراری ارتباط از او می پرسد که ایا تا به حال عاشق بوده یا نه نشان از عشقی نافرجام دارد که او را پایبند نموده است .

جلال اریان خود را دارای شخصیتی بی احساس و محکم نشان می دهد او احساسات خود را معمولا بروز نمی دهد و جز در مواردی جزئی احساساتی نمی گردد یکی از مواردی که او را تکان می دهد و قلبش را به تپش می اندازد زمانی است که نزدیک الیاس فرزند مستخدمش رسیده و دیدار مجدد او برایش هیجان انگیز است :

« قلب لامسبم عملا شروع کرده به شلوغ کردن انگار به دیدار ژاژگابور هالیوود می روم .»ص274

در این حالت نیز گویا از وضعیت خود راضی نیست و دلش می خواهد اینطور احساسی نشود .

او شخصیتی نوستالژیک دارد در خواب و خیال خود تصویر قدیم ابادان را پیش رو می اورد و با خاطرات خود زندگی می کند چنانکه با دیدن ابادان ویران ف ناخواسته احساساتی شده شک از چشمانش روان می شود اما حتی در ان حال هم اشکهاتیش را ناشی از کثیفی هوا می داند و غرورش را زیر پا نمی گذارد .

«می خوابم و باز در ته ابهای کارون قورباغه می روم . تخته سیاه با گچ و تخته پاک کن را هم روی دوشم یدک می برم . قاضی و حقیقی و کشتکار و صبوری ورقه هاشان را داده اند و رفته اند . اقایان وقت تمام. لطفا همکاری بفرمایید ورقه هاتان را زودتر بدهید . قسمت شفاهی شب اول قبر ، چه کسی دلش می اید حالا همکاری نکند ؟ خواهر کوچک عزیز زیتونی را شوهر داده اند و مهریه اش یک جلد کلام الله مجید هزار تومان نقد و دو تا سیلندر گاز است . ایا به فکرش خطور می کند همکاری نکند ؟ برادر کوچک حاج اقا لواسانی ارزو داشت به جبهه برود چون می خواست به گفته "امام" پس از فتح کربلا قدس را ازاد کند . بعد نوبت "امریکای جهانخوار"می رسید تا این " جرثومه کفر و فساد" نیز از روی زمین محو شود . کسی دلش می اید با خواسته او همکاری نکند ؟» ص 117

او در عین حال فردی خیر خواه است محض خاطر پیدا کردن پسر مستخدمش که در جنگ مفقود شده به ابادان که در ان روزها بسیار خطرناک است می رود و او را پیدا می کند از طرفی به مریم شایان کمک می کند تا بتواند همراه دخترش از ایران خارج شود اما با همه این دلرحمی نمی تواند با این زنی که شرعا همسر اوست ارتباط عاطفی برقرار کند و او را از خود می راند .

منصورفرجام

منصور فرجام که کل داستان بر اساس زندگی او ساخته شده ، شخصی ساده لوح و زود باور است که به سادگی می توان او را فریب داد و ازش کار کشید . راوی در یکی از صحنه های داستان او را چنین وصف می کند :

« به کنار قبر بچه شهید ننه بوشهری می رویم و می ایستیم . فاتحه ای می خوانیم . منصور فرجام کنار من ایستاده و قد بلندش با کت اسپرت امریکایی و شلوار ساده گاباردین و بلوز سفید برفی یقه گرد و عینک دودی و صورت جوان و تیپ شرقی ایتالیایی اشرافی ، به صحنه مرگ و شیون نمی خورد . »ص153

راوی با این تصویر پردازی فرجام را از ایران در حال جنگ جدا می کند و ترجیح می دهد او را در اروپا در حال خوشگذرانی ببیند و به عقیده او حیف است که چنین شخصی خود را به خطر بیندازد و در این محیط خطرناک بماند .

 او به دنبال ماجرای مرگ نامزدش در امریکا ، برای فرار از خاطرات خوش و ناخوش به ایران بازگشته و می خواهد با مشغول کردن خود به کار، ذهن خود را منحرف کند . او بیماری قلبی دارد و شاید مدت زیادی نتواند زنده بماند . ایدئولوژی خاصی ندارد و اگر از شهید و شهادت حرف می زند تحت تاثیر احساسات است و اگر به جبهه می رود و شهید می شود فقط برای نجات جان یک سرباز و به خاطرشادی نامزد ان فرد است که چشمانش او را به یاد نامزد مرحومش می اندازد . او انقدر ساده است که با تمام سفارش هایی که اریان و یار ناصر در قبال عقد قرارداد کار به او می کنند بدون قرارداد کارش را با اعتماد به برادران شروع می کند :

«انقدر عجله داشتند که گفتند اول کارو شروع می کنیم بعد قرارداد رو می نویسند گفتند اگر خواستم می تونم هر مقدار بخوام علی الحساب بگیرم . مردی که با من مصاحبه کرد ادم خوب و مطمئنی به نظرم می رسید .»ص25

منصور فرجام شخصیتی بینابین دارد هم اینوری است هم انوری سر در گم است و نمی داند چه می خواهد از طرفی از عشق بچه ها ی رزمنده خوشش می اید و دوست دارد دنیای آنها را تجربه کند از طرفی دنیایی که در ان بزرگ شده خلقیات او را از این محیط دور کرده حرفهای او نه از جنس حرف الیاس است نه از جنس حرف امثال دکتر .او به یک نوع جبر اعتقاد دارد نه دست خدا و نه اتفاق و تصادف . همه چیز از ابتدا در پیشانی نوشته شده و به مرور اتفاق می افتد . نویسنده با خلق چنین شخصیتی می خواهد نشان دهد معدود روشنفکرانی که به جبهه رفتند و شهید شدند دارای ایدئولوژی خاصی نبودند بلکه تحت شرایطی دچار احساسات شده و یا چاره دیگری نداشته  اند . منصور فرجام علاقه ای به زندگی ندارد دلمرده و رنجور است در مرکز تکنولوژی هم کاری از دستش بر نمی اید از همه چیز سر خورده است و امیدی هم به زندگی ندارد. ادمی با این شرایط نمی تواند موجب افتخار شهدا باشد زیرا مکتب او از جنس عشق نیست بلکه انتخاب راهی است که او را از انچه دوست ندارد جدا می کند در واقع برای خاطر خدا نیست که به ایران امده می خواهد خدمت کند . او در هر حرکت خود سعی می کند از گذشته فاصله بگیرد و سرانجام خود را کاملا از دنیا منقطع کند حال اگر در این انقطاع نفعی هم به کسی برسد چه بهتر .

ادریس

ادریس شخصیتی است که تنها برای این خلق شده که جلال اریان بهانه ای برای امدن به جنوب داشته باشد و از طرفی خود را بر خلاف ادریس فردی مسئولیت پذیر و دلسوز نشان دهد و غیر از این هیچ نقشی در داستان ایفا نمی کند .

ادریس با وجود داشتن پدر پیر و بیمار هیچ سراغی از او نمی گیرد و خبر سلامتی خود را به او نمی دهد و تنها در فکر شهید شدن و رفتن به بهشت است . در عوض اریان که یک فرد تحصیلکرده است برای خاطر پدر او به دنبالش امده همه جا را برای پیدا کردنش زیر پا می گذارد . ادریس در جنگ یک دست و پای خود را از دست داده با اینحال هنوز می خواهد بجنگد و یا در پشت جبهه کاری داشته باشد حرف های او کلیشه ای از همان حرفهای برادران دیگر است و وصیت نامه اش هم یک کپی دیگر از افکار همان ها و خود ادریس هم می گوید که در نوشتن وصیت نامه مثل بقیه  از یکی از برادرها کمک گرفته است . ادریس شخصیتی است که به نظر می اید هیچ چیز از خودش ندارد اصلا فکر نمی کند و بدون هیچ تأملی حرف می زند . زمانی که همه نگران فرشاد و جبهه رفتن وی هستند بدون توجه به نگرانی دیگران که در فکر چاره جویی هستند می گوید : "شهید اون دنیا میره بهشت " نا همگونی این جمله با حرف هایی که در ان میهمانی زده می شود کاملا هویدا است و ادریس وصله ناجوری است که هیچکس روی او حساب نمی کند وارزشی برای حرف هایش قائل نیست.

صحنه صلوات فرستادن ادریس در هنگام همراهی با آریان و منصور به قصد رفتن به اهواز و اصراری که در به همراه بردن یکی دیگر از رزمندگان که اجازه بردن او را ندارند ، ادریس را شخصیتی بی برنامه و بی تدبیر نشان می دهد که در واقع یکی از همان کلیشه هایی است که نویسنده در همه جا نشان داده است .

مریم جزایری

مریم جزایری همسر کوروش شایگان زن تحصیلکرده ایست که کارمند شرکت نفت بوده و در اوان انقلاب به خاطر اعدام شوهرش، ممنوع الخروج شده و کارش نیز به حالت تعلیق درامده احتمال اخراج او هم هست . از طرفی از دیدار پسرش در خارج از کشور تحصیل می کند، محروم است . این زن که پس از انقلاب با از دست دادن شوهرش و ترس از بیکاری خود و تهدیدهای شخصی به نام ابوغالب زندگی سختی می گذراند ، به دنبال راهی می گردد که بتواند از کشور خارج شود و ظاهرا تنها راه او ازدواج است . او به جلال اریان دل می بندد و سعی می کند به طور نا محسوس با تلفن ها ی خود و صحبت با او در دلش راهی پیدا کند . در این میان اریان به خاطر اصرارهای دکتر یار ناصر و همسرش راضی به ازدواج مصلحتی می شود . مریم در طی دوران کوتاه محرمیت با اریان سعی در برقراری ارتباطی عاطفی دارد اما اریان که گویا شداید زمان او را به تکه ای سنگ بدل کرده به اسانی او را از خود می راند . مریم به عنوان زنی که سالم زیسته و به شوهرش وفادار مانده و حتی در پیش از انقلاب نیز حجاب داشته در این رمان مطرح است با این حال پس از انقلاب به نا روا او را مورد ستم قرار داده اند .

ابوغالب

ابوغالب که کمتر در داستان حضور دارد ضد قهرمان این داستان محسوب می شود گر چه شخصیت مقابل او که مریم جزایری است قهرمان داستان نیست . این شخص یکی از افرادی است که از موقعیت خود سوءاستفاده کرده در حوادث انقلاب و در بلبشوی خود مختاری ها تا توانسته به نفع خود جولان داده است .

ابوغالب در گذشته خواهان مریم جزایری بوده و چون جواب رد شنیده از او کینه به دل گرفته و در بحبوحه انقلاب که از حزب اللهی های تند بوده شوهر مریم را که سمتی در حزب رستاخیز داشته اعدام و خودش را ممنوع الخروج کرده و املاک آنها را نیز به عنوان مصادره در تملک خود گرفته است . این شخص به خاطر افراط کاری هایش از طرف حزب اللهی ها نیز طرد شده با اینحال معلوم نیست که دستش در کجاها دخیل است که هنوز هم در خیلی جاها نفوذ دارد و املاک غصب شده را در اختیار .

او ظاهرا در داستان حضور ندارد اما سایه او که بر زندگی مریم جزایری افتاده و نقشی که در اعدام کوروش شایان شوهر مریم دارد او را در نظر خواننده منفور و ضد قهرمان می سازد . و گمان می رود که قسمت زیادی از داستان تحت تأثیر وجود نحس اوست . تنها حضور او در داستان زمانی است که بمبی در جلوی هتل محل اقامت اریان در کنار اتومبیل وی منفجر می شود و به نظر می رسد ابوغالب قصد منفجر کردن اتومبیل اریان را داشته است .در این زمان تصویری کوتاه از او در محل دیده می شود بدون هیچ گپ و گفتی . اریان اغلب او را آفتابه به دست در حال رفتن به توالت در همان باغ غصب شده وصف می کند . حضور مشکوک او در تلفن های تهدید امیزی که به مریم جزایری می شود نیز احساس می شود .

شخصیت های جانبی

باقی شخصیت ها از قبیل دکتر یار ناصر ، ننه بوشهری ،آرش و مسعود و همسرانشان، فرشاد و لاله دارای نقش هایی جانبی دارند که حضورشان تنها به گذران عادی داستان کمک می کند. سرگذشت برخی از انان مثل ننه بوشهری و لاله در تأیید درونمایه و الغای انچه نوسنده به خاطر ان دست به قلم شده دارای اهمیت است . پسران شهید و اسیر ننه بوشهری و گلایه های این مادر شهید از مسئولین مملکت که پسرانش را به دست صدام اسیرو شهید کرده اند ، سربازی فرشاد و حضور ناخواسته او در جنگ و نگرانی لاله و سایرین درباره وی از مواردی است که ارتباط مستقیم با درونمایه دارد .  رزمندگانی که در خلال داستان با آنها سرو کار داریم نیز از این نوعند .

زمان و مکان

زمان داستان چنانکه از نامش پیداست مربوط به حوادث سه ماهه زمستان سال 62 است . اما این حوادث تنها شامل اتفاقاتی است که در جنوب رخ می دهد و در فاصله زمانی که راوی در تهران است از حوادث جنوب بی اطلاعیم .

مکان کلی وقایع ، جنوب به ویژه اهواز است . راوی فضای داستان را بیشتر شبیه یک صحنه تئاتر پردازش نموده سعی کرده خارج از صحنه چیزی را بازگو نکند . اکثر صحنه ها ی رمان دارای شخصیت های مشابه و تکراری است برادران رزمنده همه شبیه به هم هستند چه در اهواز و ابادان و چه در جبهه جنگ . جلسات میهمانی مکرر در خانه دکتر یار ناصر و مریم جزایری و گاه کاروان دکتر فرجام همراه با فضا سازی های یکسان و شبیه به هم است .

نویسنده غالبا مکان ها را با توصیفی کافی معرفی کرده و ابهامی برای خواننده باقی نگذاشته است .

صحنه پردازی

توصیف صحنه های داستان در مواردی بسیار قوی و تأثیر گذار است . نویسنده عموما در نشان دادن مکان هایی که برای خواننده نا اشناست اصرار دارد و چنان فضا را تصویر می کند که خواننده بتواند تمام انرا در ذهن خود ببیند :

« طبقه اول پنج اتاق بزرگ و یک آبدار خانه خالی دارد و در یکی از آنها من ، برادر فارسی را در حال نماز وسط اتاق پیدا می کنم . میزی هم هست که روی ان علاوه بر یک تلفن و یک کتابچه و دو سه تا پرونده یک ساندویچ تخم مرغ و یک بطری پپسی باز کرده گذاشته اند . به دیوار پشت میز یک تابلوی بزرگ و محکم " کلمةالله "نصب است ، دور و بر تابلوی "کلمةالله "پوسترهایی از رهبران روحانی انقلاب و از حجت الاسلام های مشهور که اکنون پستهای مهم جمهوری اسلامی را دارند با پونز نصب شده ...» ص 109

تصویرهای جنگ و فضای حاکی از ان در رمان خوب نشان داده شده و گاه به گاه نوحه های تلویزیون و یا دسته هایی از رزمندگان در خیابانها و پخش نوحه از رادیو و یا بلندگوها رمان را به واقعیت نزدیکتر می کند :

« تلفن زنگ می زند از یک جا ، انگار از بیمارستان ، دکتر را می خواهند و دکتر می رود پای تلفن ، ننه بوشهری هم که با سینی چای می اید خسته و خواب الود است . چای را جلوی من گرفته اما چشمش به مادر لاله و به تلویزیون است . روی صفحه تلویزیون بچه ها حالا دارند یک گوشه صحرا با نوحه سینه می زنند .» ص 97

زیباترین توصیف این رمان تعریف حال و هوای ابادان ویران است که البته با هاله ای از طنز پوشیده شده       و وضعیت بسیار بد این شهر را نشان می دهد . در این حال ابادان علی رغم اینکه به عروس تشبیه شده شباهتی به انچه باید باشد ندارد :

«عروس شهرهای خوزستان خالی خراب و سوت و کور و عملا بر باد رفته است . ار طرف ساحل جنوبی و خسرواباد صدای تیراندازی های پراکنده می اید عین عروسی است که در نیمه شب زفاف لختش کرده باشند موهایش را تراشیده باشند ، چشمهایش را از حدقه در اورده باشند پوست صورتش و تنش را غلفتی کنده باشند و ولش کرده باشند وسط دود و خاک و مه ،  جلوی سگهای تازی ...» ص 268

یکی از صحنه هایی که در رمان زیاد تکرار می شود غذا خوردن برادران است . هر گاه راوی برادران را می بیند در حال خوردن پلو قیمه از توی یک قابلمه هستند. این تکرار چندان خوشایند نمی نماید .

گفت و گو

به خاطر روند تئاتر گونه رمان، گفت و گو نقش زیادی در ان دارد . گفت و گوها بین شخصیت های اصلی داستان طولانی و خسته کننده و گاه تکراری است . گفت و گوهایی کوتاه هم بین همین افراد با برادران بسیج و سپاه و رزمنده وجود دارد که همگی نمایانگر طرز فکر شخصیت ها و امور مربوط به کار انان است . نویسنده بیشتر از طریق گفت و گو هاست که شخصیت افراد را نشان می دهد:

« السلام علیکم جناب اریان ...به به مشتاق دیدار ...مخلص سر کار عالی ...سرور ما ...نور دیده ما ...تصدقت بیا دو سه تا ماچ ابدار بده ببیننم ...

مرا می گیرد و اینور و انور صورتم را می بوسد : قربانت ...تصدقت ...دورت بگردم ...آخی ...چطوری؟...کجایی؟ نمی بینمت پسر خوب ...»ص44

با یان نوع گفت و گو شخصیت طرف مقابل و اشنایی کامل این دو را نشان می دهد و تصویری از یک احوالپرسی دوستانه با صمیمیتی قدیمی اما ریا کارانه ارائه می دهد .

واژه های به کار رفته در گفت و گوها نیز در میان دو قشر مختلف شخصیتها کاملا متفاوت است افراد تحصیلکرده و روشنفکر داستان اغلب با کاربرد واژه های خارجی سواد خود را به رخ می کشند . در ابتدای داستان و اول اشنایی منصور فرجام با جلال اریان واژه هایی چون "درینک" " اوکی "و ترکیباتی مثل " شام زدن" بخشی از شخصیت آنها را نشان می دهد :

« می تونیم اول بریم یه جایی یه درینک خنک و شام بزنیم بعد همونجا از یکی بپرسیم . » ص 4

فضا و رنگ

فضای داستان علی رغم  لحن طنز امیزی که نویسنده در همه جای رمان وارد کرده ، تیره و تار و غم انگیز است همواره ابری سیاه فضای داستان را در بر گرفته است ابری که از بخارات متعفن جسدهای مردمی که زیر موشک باران قطعه قطعه و له می شوند و ی در جبهه ها شهید و مجروح می گردند هر کجا فرصتی دست داده این امر توسط نویسنده گوشزد شده است .فضا و رنگ تیره داستان گذشته از توصیف های نویسنده معلول نوحه ها یی است که نویسنده به عمد در جای جای رمان آنها را نقل کرده که با صوتی حزن انگیز خوانده می شود . همینطور وصف جنازه شهدا و قیافه های مفلوک رزمندگان خاک الود که گاه معلول نیز هستند در کنار مشکلات اعضای روشنفکر و ترس آنها از کشته شدن خود یا عزیزانشان، در ایجاد این فضا بی تأثیر نیست و به این دلیل است که  بر کل داستان تفکری حاکی از دلمردگی و دلسردی و اضطراب حاکم است که تا پایان ادامه دارد و نثر طنز امیز فصیح نمی تواند از شدت ان کم کند .

لحن

نحوه نگارش داستان به طور کلی طنز امیز و نشانگر تسلط نویسنده بر جملاتی است که می خواهد توسط آنها منظورش را بیان کند . نثر صمیمی راوی که شبیه به نوشته های عامیانه گفتاری است ، در داستان فضایی واقعی به وجود می اورد و به خوبی لحن یک استاد دانشگاه با تجربه در ان هویداست به ویژه زمانی که از مسأله ای ناراحت است سعی می کند عصبانیت یا عدم رضایت خود را با این لحن نشان دهد تا از زهر واژه ها بکاهد :

« عنایت می کند دستش را با کتش تمیز می کند و تلفن را بر میدارد و یک شماره چهار رقمی می گیرد »ص108

« صبح با دهانی خشک و تلخ تارهای صوتی فقط 98 درصد کیپو سردرد های کثیف بیدار می شوم و برای صدهزارمین بار قسم می خورم که شبها سبک بخورم و قبل از خواب زیاد ازادی نکشم .»ص 106

پس ازوصف یک روز تیره و پر گرد و غبار می گوید :

« در این روز خوشگل است که نزدیکی های ظهر پس از تلفن به منصور فرجام برای دیدن او برای اولین بار به مرکز مستطاب و جلالت مآب اموزش کامپیوتر در حال تأسیس شرکت جنوب می روم .» ص 107

زاویه دید

رمان سبک خاطره نویسی دارد و از زاویه دید اول شخص روایت می شود . با توجه به اینکه نویسنده خود تاکید دارد که تمام داستان را پس از اتفاقاتی که افتاده نوشته و نوع زاویه دید و پنهان نگه داشتن توطئه ، این سبک را تقویت می کند . نکته قابل توجه اینکه تمام فعل ها زمان حال استمراری دارند گویا همه چیز در حال حاضر دارد اتفاق می افتد . او در مواردی که مربوط به پنهان داشتن توطئه و حفظ گره داستان است اشاره می کند که هنوز از واقعه ای که در راه است خبر ندارد :

« وقتی به منزل دکتر یار ناصر می رسیم و منصور فرجام در اتاق نشیمن با بقیه مهمانها قاطی می شود گشایشی در اخم هایش صورت می گیرد . به خصوص وقتی با لاله جهانشاهی و مریم جزایری صحبت می کند . هنوز نفهمیده ام کدامیک از این دو برای وی مهم اند و در اینده برایش سرنوشت ساز می شوند .» ص 128

نویسنده تصویری واقعی که از زاویه دید اریان و ادم های شبیه به او دیده می شود نشان می دهد و ازدیدگاه های خود و اطرافیان از مشکلاتی که جنگ و نظام جمهوری اسلامی برای مردم به وجود آورده حرف می زند و به طور محسوس جلوه گاهی درست می کند برای عرضه انچه خود بدان اعتقاد دارد . راوی با دیدی یکسو نگر به عنوان یکی از شاهدان حوادث داستان را بازگو می کند . از درون شخصیت ها بی خبر است و راه به عمق ذات اشخاص نمی برد حتی منصور فرجام را تنها از طریق یاداشت هایی که تصادفا پیدا می کند تا حدودی می شناساند و دلیل تصمیم مهم او را روشن می کند؛ اما حتی راز دل خود را هم بر ملا نمی سازد و ابهام داستان مبنی بر فرار وی از همسر قانونی اش را رفع نمی کند. این کار در مورد همه شخصیت ها صدق می کند و خواننده نمی تواند با آنها ارتباط درونی پیدا کند و این موجب می شود همه نگاه ها به منصور فرجام دوخته شود که گمان می رود هدف نویسنده نیز همین بوده است .

 

منابع:

زمستان 62، اسماعیل فصیح، نشر پیکان ،1382، چاپ 3

مجموعه مقالات جنگ سمینار بررسی رمان جنگ در ایران و جهان ،بنیاد جانبازان انقلاب اسلامی ایران 1373