X
تبلیغات
رایتل

مقالات مریم غفاری جاهد

مقالات چاپ شده مریم غفاری جاهد (دکترای ادبیات فارسی و منتقد برگزیده پنجمین جشنواره نقد کتاب)

پنج‌شنبه 13 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 20:06

گردن های افراشته(چاپ شده در کتاب گذری بر سال های ابری)

ما یک سر و گردن از تفنگها بالاتریم-شاهرخ تندرو صالح

رمان روایتگر مردی روان پریش است که خود قهرمان و راوی داستان است . این مرد به همه چیز و همه کس شک دارد و هیچ چیز را قبول ندارد و از همان سطور اولیه داستان روان پریشی خود را فریاد می زند . داستان با سبک پست مدرن پیش می رود. هیچ چیز سرجایش نیست. راوی به قول خودش با مرده های توی ذهنش زندگی می کند و همیشه در کابوس به سر می برد.


روال خطی داستان دچار تیک های عصبی راوی  و جریان سیال ذهن نوستالژیک اوست .

او در نوجوانی قلم خوبی داشته و برای نوجوانان مدرسه اش در برابر گرفتن پول نامه عاشقانه می نوشته آنهم برای معشوقه های خیالی که گاه آنها را در واقعیت هم از مدرسه دخترانه انتخاب می کرده است. اسامی دخترانه ای در میان کتاب وول می خورد و نمی دانیم اینها واقعا آدمند یا آدم بوده و مرده اند یا همه زادۀ ذهن معشوقه ساز راوی است . همین قضایا بعد از ازدواج، راوی را دچار مشکل می کند و کارش به جدایی می کشد .

"واقعیتش این است که من از همان اولش از بند و بست های زندگی خانوادگی منزجر بودم مخل آزادی جان آدم است ."(ص121)         

             راوی در صدد ایراد گرفتن از همه چیز است :جنگ ، کمیته ،آوردن استخوان ها ، رفتار آدم هاچه در ادارات و چه در اجتماع.

تاکید زیادی بر گرفت و گیر های کمیته دارد و اینکه حتی زن و شوهر ها هم آزاد نبوده اند با هم راه بروند . مثلا زمانی که با همسرش به مشهد رفته اند توی خیابانها نمی توانسته اند بدون اینکه جواب پس بدهند ، با هم راه بروند:

"زهرمارمان شد . تنها جایی که می توانستیم بر دل هم بنشینیم توی حرم بود ."(23)

زاویه دید اول شخص دیدگاهی ایجاد کرده که همیشه حق با راوی باشد ؛گر چه دیگران قبولش نداشته باشند. او بر خلاف همسرش عقاید مذهبی محکمی ندارد و ذهنش پر از مطالبی است که خانواده اش به او آموخته اند آنها با وجود اینکه خانواده شهید یا مفقود الاثرند پیداست که دل خوشی از نظام ندارند و مذهب هم در نگاهشان متفاوت با دیگران است :

"ماه عسلمان را به پیشنهاد او رفتیم مشهد . اصل گم شده بود ما دنبال چیزی دیگر بودیم."ص23)

گیر کردن راوی بین بهشت و جهنم و واقعیت آنها از ابتدا بیان می شود و عقاید راوی را نشان می دهد گویا همه به او می گویند که بهشت و جهنمی در کار نیست و همه چیز همینجاست .

"جهنم خودمونیم ننه بهشت هم خودمونیم مادر."(ص12)

پوچ گرایی

فضای این داستان، حال و هوای بوف کور هدایت را در نظر می آورد راوی کتاب های سارتر را می خواند و آموزه های دون خوان را که دلش را زده و سوزانده است. سنگ صبور چوبک و سگ ولگرد هدایت را هم دوست دارد .

این یکی از گفته های سارتر است :"دیگری چیزی است مثل دوزخ"(ص27) شاید با همین اعتقاد است که راوی هیچ کس دیگری را محق نمی شمارد ونمی تواند با آدم زنده تعامل داشته باشد .

پوچ انگاری راوی که خودش آنرا "اعتقادات نیم بند" می شمارد، بر کل داستان غلبه دارد راوی این داستان همانند راوی بوف کور در خواب و خیال به سر می برد با این تفاوت که واقعیات جامعه هم در این داستان  به تصویر کشیده شده و تم سیاسی و اجتماعی به آن داده است در واقع سبک واقع گرایی همراه با سوررئالیسم ترکیب جالبی پدید آورده است اما از این شاخه به آن شاخه پریدن ها خواننده را گیج می کند و وا می دارد که هی به عقب برگردد و دوباره بخواند تا رابطه ها را کشف کند . در چنین اوضاعی معلوم است که راوی نباید شاد باشد در چنین جامعه آشفته بازاری هیچکس نمی تواند درست زندگی کند اما به نظر می آید عینک بدبینی بدجوری بر چشم راوی جا خوش کرده که خوبی ها را نمی بیند.

سبک

سبک واقع گرایی و سوررئالیسم هر دو در کنار هم وجود دارد اما بیشترسوررئالیسم است که خود را نشان می دهد واقعیات زیر پرده ای از وهم و خیال دیده می شود که از همان سطور اولیه داستان مشخص است راوی آدمی طبیعی نیست :

"شما با مرده های توی دلتان چطوری حرف می زنید ؟"(ص5)

"بعضی از مرده های توی دلم را با قشون قشون از موجوداتی که شبانه روز توی کوچه و خیابان و اتوبوس و تاکسی و صف های جور واجور توی هم می لولند عوض نمی کنم ."(ص5)

در میان کابوس ها معلوم نیست زنده ها کدامند و مرده ها کدام ؟ مرده های ذهن راوی پس از به خاک سپره شدن به جای رفتن به دنیای دیگر از گور بیرون می آیند و میان مردم راه می افتند .

آنچه مهم است این که داستان سر و ته ندارد اصلا معلوم نیست از کجا شروع شده به کجا ختم می شود. پدر خانواده چه سالی مرده ؟راوی کی ازدواج کرده ؟ بر سر جانان چه آمده ؟ همه چیز بین وهم و واقعیت غوطه ور است. تلفن های مشکوک آدم های نامعلوم، داستان را احاطه کرده به طوری که نمی توان از لابلای آنها یک روال خطی پیدا کرد راوی در حال حرف زدن با دیگری است یکی دیگر می پرد جواب می دهد که معلوم نیست در آن زمان آنجا چه کار می کند. مثلا زمانی که راوی در حال راندن ماشین در جاده پایش را روی گاز می فشارد، مادرش هم در حال کشیدن غذا از دیگ مسی است و در خانه خودش آنها را نصیحت می کند. همزمان هم در قبرستان است و در همان حال همراه عروس در صندلی عقب ماشین نشسته و به سوی  آغاز زندگی می رود. حتی معلوم نیست خانه راوی وهمسرش در تهران است یا شیراز . همه چیز در هم بر هم .

صحنه های عزا در این داستان گنگ است هیچوقت معلوم نیست عزای کیست . مادر که استخوان ها را نپذیرفته و پسرش را زنده می داند پس برای حمید مراسم نگرفته اند. صفورا که به نظر می آید نامزد حمید بوده مثل یکی از همان ارواح آشفته ذهن راوی است و به نظر می آید که وجود نداشته و ندارد. معلوم نیست بالاخره استخوان های حمید می آید یا نه .

"حمید دست به سینه ایستاده و به آنهایی که برای دلداری مادرم آمده اند تسلیت می گوید . مادرم ایستاده و تکیه داده به بازوی صفورا . صفورا زنجموره می کند . گاهگاهی هم بر می گردد و با حمید چهره به چهره می شود و چیزی به هم می گویند ."(ص81)

اینها را وقتی می نویسد که دارد تلفنی با شخصی حرف می زند که از او می خواهد برای گرفتن گزارش و فیلم از مراسم بازگرداندن استخوان ها به لب مرز برود . با ایجاد چنین صحنه هایی نویسنده در صدد بر آمده تا چهره درمانده زنانی را که در انتظار عزیز گم شده خود به سر می برند نشان دهد . همه زنان داستان نمادی از این زنانند هیچکدام هویت شخصی ندارند و همه "من" اجتماعی اند. مردهای داستان هم همینطور نماینده ای از جامعه ذهن راوی اند .

مسایل سیاسی

موضوع بیشتر پیرامون برادر راوی دور می زند که همان اوایل جنگ مفقود الاثر شده و پس از پایان جنگ قرار است استخوان های او را بیاورند . کابوس این استخوان ها در سراسر داستان جاری است.

به همین جهت تم سیاسی هم به مضمون آن اضافه می شود . راوی کلا جنگ را چیزی مسخره و بیهوده انگاشته، عامل از دست رفتن خیلی چیزها می داند.

شخصی به نام "مادام" برای همه فال می گیرد و خانواده راوی هم تحت نفوذ او هستند سر آخر نتیجه گیری راوی این است که مادام عامل دولت است و می خواهد مردم را الکی امیدوار نگه دارد .چنین جوّ بدبینی در سراسر کتاب فضایی اندوهگین ایجاد کرده است . درواقع داستان از دیدگاهی کاملا منفی راجع به جنگ ،نظام و دولت نوشته شده و دست همه را در یک کاسه گذاشته است . مسئولین بنیاد همه از دم حیز و چشم چران و زن باره اند و استخوان های پوسیده را به عنوان شهید به خانواده ها قالب می کنند. اینها چیزهایی است که نویسنده در صدد گفتن آنهاست و مهمتر اینکه در چنین شرایطی بچه دار شدن جرمی بزرگ است.

راوی مدام از نفرتی حرف می زند که همه با آن زاده شده اند و از عدم آزادی در این مملکت و از هوای آزاد سایر جا ها دم می زند و در این میان حتی یک همفکر ندارد همه مخالف او هستند . آدم های اطرافش عده ای مذهبی هستند و معتقد به فال و جادو جنبل که بیشترزنان هستند؛ اما مردان این جامعه همه در بند پول و زن و خوشی و نون به نرخ روز خوری و شخصیت به درد بخوری میان آنها نیست مگر از آنها که مرده اند . مرده هایی که از ذهن راوی می تراوند همه خوبند .

در انتها از نامه های حمید یاد می کند. کدام نامه ها؟ چرا در سراسر داستان خبری از آنها نیست در حالی که راوی ادعا می کند که خودش آنها را برای پدرش می خوانده ؟   

سر انجام در پایان به نظر می رسد کسانی با مردان خانواده راوی مشکل دارند . پدر بزرگش را در تاریکی با تیر زده اند پدرش را چیز خور کرده اند برادرش مفقود شده شوهر خواهرش را سر به نیست کرده  اند همه به خاطر اینکه اینها زیر بار زور نمی روند.

 

 

نتیجه

زمانی که همه داستان از زبان راوی روان پریش نقل می شود که هیچگاه حق را به جانب دیگری نمی داند و خود را تافته جدا بافته به شمار می آورد ، اعتقادات مذهبی ندارد و پایبند به مسایل خانوادگی نیست، نمی توان تشخیص داد آیا نویسنده با انتخاب چنین شخصیتی قصد دارد جنگ و اهدافش را بکوبد و یا با گذاشتن این حرف ها بر زبان این راوی خاص  که پوچ انگاری هم از صفات بارز اوست می خواهد این فکر را القا کند که مخالفان جنگ و نظام ، همه آدم هایی از این نوعند و همه چیز را با عینک بدبینی می نگرند. همین ایهام موجود در این کتاب است که آنرا خواندنی تر می کند و خواننده را به فکر وا می دارد که درباره شخصیت راوی و نظرات واقعی نویسنده بیندیشدند با اینحال جذابیت این نوع نوشتن چیزی از ابهام و آشفتگی آن کم نمی کند و خوانده پس از چند بار خواندن داستان باز هم نمی تواند داستانی مشخص از لابه لای این آشفته بازار پیدا کند.